یه آدم عقده اي میاد تو وب دوستان با اسم من نظر میذاره نمیدونم چی بهش بگم البته میدونم همون روانی که یه مدت نبودش میرفت با اسم من تو وب فوش میداد.... پ.ن :اگه کسی امد با اسم من تو وبتون اعتماد نکنید چون من الان وقت سر خاروندنم ندارم ... این روا سرم خیلی شلوغ از همه دوستان به خاطر اینکه دیر میام معذرت میخوام... امیدوارم حال همتون خوب باشه میدونم که لطف میکنید میاید پیشم ولی باور کنید سرم این روزا خیلی شلوغ از خونه به شرکت از شرکت به خونه به قول نانی دست راست عمو بودنم این شلوغی و داره... راستی شاید بخوام یه نویسنده کمکی بگیرم که بتونه تو بلاگ بهم کمک کنه چون واقعا" نمیتونم برسم ... سلام... دوستان امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه. یکی از بچه ها داستان انگلیسی خواسته بود که به خاطره هانیه ی عزیزم داستان انگلیش با ترجمه فارسی گذاشتم . امیدوارم خوشتون بیاد Destiny During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt. On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose." "Destiny will now reveal itself." He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious. After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny." "Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرنوشت در طول نبردي مهم و سرنوشت ساز ژنرالي ژاپني تصميم گرفت با وجود سربازان بسيار زيادش حمله کند. مطمئن بود که پيروز مي شوند اما سربازانش ترديد داشتندو دودل بودند. در مسير ميدان نبرد در معبدي مقدس توقف کردند. بعد از فريضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه اي در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، مي بريم اما اگر شير بيايد شکست خواهيم خورد". "سرنوشت خود مشخص خواهد کرد". سکه را به هوا پرتاب کرد و همگي مشتاقانه تماشا کردند تا وقتي که بر روي زمين افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادي از خود بي خود شدند و کاملا اطمينان پيدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. بعد از جنگ ستواني به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغيير داد(انتخاب کرد با يک سکه)" ژنرال در حالي که سکه اي که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان مي داد جواب داد:" کاملا حق با شماست". ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ THE STORY OF JEANS The year is 1853, and the palace is California. People are coming to California from many countries. They are looking for gold. They think that they are going to get A man asks him: What are you going to do with that cloth Strauss answers: I’m going to make tents The man says: I don’t need a tent, but I want a strong pair of pants. Look at my pants they’re full of holes Levi makes a pair of pants from the strong cloth. The man is happy with the pants. They’re a big success. Soon everyone wants a pair of pants just like the man’s pair. Levi makes one more, ten more hundreds more thousands more. That’s the history of your jeans ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داستان شلوار لي او پارچه اي از کشور آلمان براي ساخت چادر (خيمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود. مردي از او پرسيد: ميخواهي با اين پارچه چه کار کني؟ او گفت: ميخواهم چادر (خيمه گاه) بسازم. مرد گفت: من به چادر نياز ندارم اما من يک شلوار خيلي مقاوم لازم دارم! شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است! ليواي استروس شلواري از آن پارچه ي مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به يک موفقيت بزرگ دست پيدا کردند.به زودي تک تک مردم خواستار شلواري فقط با جنس آن پارچه ي آلماني شدند! ليواي از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و اين بود داستان ساخت و پيدايش شلوار جين شما! یه چند وقتی که اصلا" حال حوصله هیچی ندارم ... همه عالم دارن بهم گیر میدن از بابا آجی ... تا بقال سر کوچه این روزا اصلا" روزهای خوبی واسم نیست چی میشد این روزا رو Next می زدم. سلام از بچه ها معذرت میخوام که نمیتونم بیام بهشون سر بزنم چه اینجا چه یاهوو فقط به کامنتا جواب میدم یه مشکل بهتر بگم یه اتفاق واسم پیش افتاده ... سر فرصت میام میگم. میگویند از سنگ شده ... بی حس ... بی حرکت ... بی صدا ... سخت و آرام ! تو حسش را ندیدی ... صدایش را نشنیدی ... نرمی و تکاپوی کودکانه اش را ندیدی ... چرا این قدر ساده اولین باور غلط را باور کردی ؟ حسش زندگیم را ساخته ... انگیزه ام از کل زندگی است ... صدایش لالایی های شبانه ی امروز من است ... شاید روزی همان صدا لالایی های کسی دیگر شد و روزگاری شاید لالایی کسانی دیگر ... ! نرمی اش را حس نکرده ای ... تکاپویش را ندیدی آن لحظه که کل وجودم را به لرزه در آورده بود ... آن لحظه که اضطراب های شیرین را تجربه میکرد ... ندیدی ... اما قضاوت کردی ... که از سنگ است ... سنگی قلبمان را پیش کشیدی ... ز شور جوانی ، دست ی در دستم دیدی و روحم را متهم کردی ... که ناپاک است ... ! ندانستی این دستی که در دست گرفته ام و با قدرت می فشارم تا از دستم نرود ، از روی ناپاکی نیست ... برای رسیدن به پاکیست ... آن را می فشارم تا به همگان نشانش دهم که دارم اوج میگیرم ... تا پاک شوم ... حال آن که ناپاک نبودم ... میخواستم آزاده باشم ... میخواستم به همه نشان دهم ، روحم را به نشان آزادگی نشان دار می کنم ... روحمان را نیز به ناپاکی پیش کشیدی ... نشانی از زیبایی هایم را نشان دادم ... به بی دین ی متهمم کردی ... که مسلمان نیستی ... دستور اسلام این نیست ... خدا این را نگفته ... در قرآن نیامده ... گفتم فلان آیه ... فلان سوره ؟! گفتی : تو که نمی دانی ناسخ و منسوخ چیست میروی قرآن می خوانی ؟ گفتم: هیچ جایی خدا به من نگفته بود برای خواندن حرف هایم برو عالم شو ... ! گفتی: تو که دین نداری ، چطور دم از قرآن و قرآن خوانی میزنی ؟ تازه خدا را نیز پیش می کشی ؟! من دیگر هیچ نگفتم ! دین مان را نیز پیش کشیدی ... ما جشن ها گرفتیم ... شادی ها کردیم ... که بالاخره توانستیم در جوانیمان ، کسی را بیابیم که سکان دارمان باشد ... ناخدایمان باشد ... کشتی ۴ سالمان را به وی بسپاریم تا فقط جهت را نشانمان دهد ... تا به ما بگوید راه کدام است ... به نشان انتخابمان ، شادی کردیم ... که روزهای به یادمانیمان را ثبت کنیم ... در آن استرس ها ... شب بیداری ها ... بحث و جدل های دانشگاهی ... به ستاد های مختلف رفتن و با دوستان قاه قاه خندیدن و سرخوشی ... ! به بی فکری ! متهممان کردی ... که این ها یک مشت خوش گذران عیاش رقاصه ی لا ابالی بی فکرند و نمی دانند با طناب خویش به چاه می روند ... حال آن که ندانستی ، خوشی هایمان فقط از روی اتحادی بودی که هرروز در خیابان های بزرگ شهر میدیدم ... دست به دست هم ... شانه به شانه ... یک صدا ... یک دل ... یک رنگ !! چیزی که تا به حال در طول عمرمان این قدر وسیع ندیده بودیم ... فکرمان را نیز پیش کشیدی... گفتم: همه چیز و همه کاری بهانه است ... برای به خدا رسیدن ... از دعا کردن و نماز گرفته تا جهاد و شهادت ... ! همه فقط می خواهند به حق ! برسند ... گفتی:چنان حرف میزنی که انگار واقعا خداشناسی ! تویی که حتی یک بار نماز شب نخوانده ای ... تویی که حرف های ساده ی خدا را نمی فهمی مثلا همین رعایت حجاب ! ... چگونه دم از این حرف های قلبمه می زنی ؟! ... گفتم: تویی که خدا می شناسی بگو ببینم عدم رعایت حجاب من ، مشکلی برایت ایجاد کرده ؟! گفتی: برای من نه !! اما برای خیلی ها به قطع و یقین بله !! گفتم: تویی که خدا را میشناسی میدانی که گفته اول این وظیفه ی توست که چشمان کور شده ات را درویش کنی ؟! گفتی: درست صحبت کن ! گفتم: درست صحبت کردن را ول کن ... جواب مرا بده ... البته اگر جوابی دارند خداشناسان ؟!؟!؟! گفتی: دیدی ؟! تو حتی ادب نداری !! گفتم: دیدی ؟! تو اصلا جوابی نداری ... !! خدای بزرگ ... ببین .. اینها اند که شناخته اند شخص بزرگ شمارا !! مانده ام با این عظمتت چگونه در این اذهان کوچک جا گرفته ای ؟! گفتی : از جلو چشمانم گم شو ... ! من نیز گم شدم ... خدایمان را نیز پیش کشیدی ... !! امروز نیز ۱۰۰ هزار بار از بدی های یزید گفتید ... اما از آزاده زندگی کردن و روش و منش حسین هیچ نگفتید ... تا مبادا تلنگری باشد برای اذهان خفته ... تا مبادا الگویی قرار گیرد ... تا مبادا راهش ادامه یابد ... که اگر چنین شود ، دیگر نمی توانیم قلب ، روح ، دین ، فکر و خدا را زیر سوال ببریم !!
![]()
rich. Levi Strauss is one of these people .He’s twenty-four years old, and he too want to get rich .He is from Germany. He has cloth from Germany to make tents for the gold miners
سال 1853 مردم از برخي کشورها به کاليفرنيا مي آمدند.آنها به دنبال طلا ميگشتند.آنها به پولدار شدن فکر ميکردند.ليواي استروس يکي از آنها بود.او 24 سال داشت و آلماني تبار بود و نيز مانند بقيه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا...
| Design By : Night Skin |

